تبلیغات
mahyar
kjhafsjkfsahkh

باصفا

:[داستان هفته , ]

زندگی کوتاه است! اگر هر از چند گاهی نایستی و به اطرافت نگاه نکنی

آنرا از دست خواهی داد...

روزهایم همچنان میگذرد...پوچ و خالی...خالیتر از حسرت کودکانه!...امروز بعد از اینکه موهای ندا رو شانه زدم و با دو موگیر زرد رنگ ،همرنگ با رنگ لباسی که تنش بود آراستم ،ایستادم و لحظه ای در سکوت به چهره خواب او خیره شدم،مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی...این روزا در عالم خواب به کودکی معصوم می مونه که حتی بابام هم بر خلاف گذشته به علت بلوغ و بزرگی و شرم وحیای دخترانه خودش،اینک چپ و راست میره و میاد و پدرونه گونه های ندا رو میبوسه و بغض میکنه.......و اما من همه دلخوشیم به نفسهای آرومیه که ندا میکشه...و هر بار که بار غم و غصه به دلم سنگینی میکنه چشم بر هم میذارم و یاد خدا رو در ذهنم نقش میبندم....امروز وقتی دستی رو شونه هام سنگینی کرد،آروم سر از بالین ندا برداشتم و به عقب سر نگاه کردم...مادرم بود که با مهربونی گفت: برو صبحانه بخور ...نگران نباش من خودم پیش ندا میشینم...از جا بلند شدم اما قبل از اونکه وارد آشپزخونه بشم از پنجره برگهای درختا رو دیدم که بازیچه باد شده بودن...راهمو کج کردم و بطرف در هال راه افتادم،هنگام رد شدن از راهرو تصویر کم رنگم درون آینه قدی و بلندی که پشتش به دیوار چسبیده و چهار ضلعش درون نمایی از گچ بُری جا خوش کرده باعث شد قدمهایم سُست و سپس متوقف شد......به آینه نگاه کردم...تصویرم درون آینه بهم زُل زده بود...در سکوت به آن خیره شدم...این من بودم؟!( یاد حرف دیشب <زیبا> دختر عموم افتادم که با نگرانی بهم گفت: یلدا چی به سر خودت آوردی؟ خیلی لاغر شدی!....و من تبسم تلخی زدم و در جوابش فقط تونستم بگم:بگو روزگار چی به سرمون آورد...!!) یه بار دیگه به تصویر درون آینه خیره شدم...آخرین بار کی بود که از درون این آینه به خودم نگاه کردم؟؟!! ناگهان خاطره آخرین بار در ذهنم تداعی شد...۶ عید بود...(صدای خنده شادی خودم و ندا رو شنیدم ،واسه اینکه هر کی زودتر جلو آینه جا خوش کنه همدیگه رو به آرومی و شوخی هُل می دادیم،عادت همیشگیمون بود،مامان گاهی به شوخی میگفت :باید سفارش بدم یه آینه هم کنار درب حیاط بذارن تا آخرین لحظه هم که سوار ماشین میشید یه بار دیگه به خودتون تویه آینه نگاه کنید تا کاملآ مطمعن بشید که شیک هستید...و من و ندا همیشه به این حرف مامان میخندیدیم...اونروز هم هر دو میخواستیم بریم ساحل دریا قدم بزنیم و بعد هم به کافی شاپ <نگین>که ساختمان اون درست شبیه کَشتیه که من و ندا خیلی اونجا رو دوست داریم و محیط دنج و آرومیه بریم...اونشب آخرین شبی قبل از اون اتفاق از شبِ با هم بودن و گردشهای خوب و پاکی بود که داشتیم....) به خودم اومدم ،تصویر درون آینه هنوز بهم زُل زده بود از مقابل آینه دور شدم ،قید رفتن به حیاط رو زدم و بطرف اتاقمون رفتم،در اتاق رو باز کردم ...همه چیز دست نخورده! تختخوابمون ،عکسهای من و ندا به دیوار و حتی عروسکهامون!...هنوز به جز گاهی که میام و پشت کامپیوتر میشینم زیاد به اتاقمون رفت و آمد نمی کنم...منتظرم زمانی که ندا خوب شد باز به این اتاق پر از خاطره قدم بذاریم(الان هم ندا رو در یه اتاق دیگه با تجهیزات کامل پزشکی خوابوندیم که منم باهاش هم اتاق شدم باز) خواستم تویه اتاق خاطراتمون بشینم و در تنهاییهام از این حال و روز گله کنم و اشک بریزم که حضور مامانم نذاشت...مامان بهم نگاه کرد و گفت: تو یعنی رفتی که صبحانه بخوری؟...و بعد با مهربونی دستم رو گرفت و به آشپزخانه برد....نمی دونم...نمی دونم چه اتفاقی میخواد بیفته...دیگه از فکر کردن به آینده این روزگار هراس دارم و فط امیدم به روزیه که این همه سختیها تموم بشه...همیشه به خودم امید میدم  که بالاخره یه روز خوب و قشنگ از راه میرسه که دیگه از این همه غصه خبری نباشه و این کابوس تلخ هم رفته باشه پیه کارش!!امیدم به روزیه که ندا خوب بشه و شفا پیدا کنه...آره ....گاهی که از غصه لبریز میشم این امید تو دلم زنده میشه که(زین شب سودا شود روزی گلستان)......

 میخواهم همگام با سایه تنهایم  در خیال بارانی ام قدم بزنم

و

چتر شکسته بغضم را بگشایم

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گریه کنم

میخواهم در کنار دریای دلواپسی انتظلر در انتهای جاده غربت بنشینم

و

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخیها و ناباورانه ها از دیارم کوچ کنند

میخواهم آنقدر اشک بریزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

دلتنگی من وقتی به پایان میرسد که انتظار سرآید و اتاقم از عطر حضور او لبریز شود

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشید مینشینم

و

آنگاه که خورشید غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح

هَجی میکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی........

 

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور 1384 و 09:09 ق.ظ توسط مهیار

ویرایش شده در - و -



مطالب قبلـــــــی ...
◊ ...-
◊ اینم از البوم جدید شهره...-
◊ این هم از البوم جدید سیاوش...-
◊ ...-
◊ برای شما که موهایتان را دوست دارید...-
◊ ...-
◊ این فصل حتما سانسور میشه...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ اهری پاتریا حال کنن...-
◊ فیلتر شکن ۲۰۰۵...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-


صفحــــــات ...
jusyssghfasfhgas